![]() |
![]() |
|
| اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست |
|
شب ايستاده است.
خيره نگاه او بر چهارچوب پنجره من. سر تا به پاي پرسش، اما انديشناك مانده و خاموش: شايد از هيچ سو جواب نيايد. ديري است مانده يك جسد سرد در خلوت كبود اتاقم. هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است ، گويي كه قطعه ، قطعه ديگر را از خويش رانده است. از ياد رفته در تن او وحدت. بر چهرهاش كه حيرت ماسيده روي آن سه حفره كبود كه خالي است از تابش زمان. بويي فساد پرور و زهر آلود تا مرزهاي دور خيالم دويده است. نقش زوال را بر هرچه هست، روشن و خوانا كشيده است. در اضطراب لحظه زنگار خورده اي كه روزهاي رفته در آن بود ناپديد، با ناخن اين جسد را از هم شكافتم، رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن اما از آنچه در پي آن بودم رنگي نيافتم. شب ايستاده است. خيره نگاه او بر چارچوب پنجره من. با جنبش است پيكر او گرم يك جدال . بسته است نقش بر تن لب هايش تصوير يك سوال. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 23:52 توسط حمید |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 23:59 توسط حمید |
|
|
امان از تنهايی!
آغوش ِ باران خورده ام٬
پُر از تمنای توست!
هق هق ِ پنجره ام بند نمی آید
مُدام٬
با سُرودی که طعم ِ شبنم میدهد٬
تن ِ تنهایی اش را میشوید!
نمیبندم این پنجره را اما هرگز٬
گر چه جز باد ِ باران زای ِ سرد
کسی گونه ام را نمی بوسد!
فریب ِ سختی ِ شانه هایت را مخور!
محکمترینها هم شبی٬
بی تکیه گاه ٬ خم میشوند!
نمیبندم این پنجره را٬
شاید دلت یک روز بارانی بجوید سر پناهی! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 23:29 توسط حمید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام متشکرم که به وبلاگ من سر زدید امیدوارم از مطالبی که هست خوشتون بیاد.هرچه گشتیم در این شهر نبود اهل دلی تا بداند غم دلتنگی وتنهایی ما
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
|
RSS
|