تبليغاتX
تنهاترین تنها
اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست

 

سر گشته اي به ساحل دريا،

نزديك يك صدف،

سنگي فتاده ديد و گمان برد گوهر است !

***

گوهر نبود - اگر چه - ولي در نهاد او،

چيزي نهفته بود، كه مي گفت ،

از سنگ بهتر است !

***

جان مايه اي به روشني نور، عشق، شعر،

از سنگ مي دميد !

انگار

دل بود ! مي تپيد !

اما چراغ آينه اش در غبار بود !

***

دستي بر او گشود و غبار از رخش زدود،

خود را به او نمود .

آئينه نيز روي خوش آشنا بديد

با صدا اميد، ديده در او بست

صد گونه نقش تازه از آن چهره آفريد،

در سينه هر چه داشت به آن رهگذر سپرد

سنگين دل، از صداقت آئينه يكه خورد !

آئينه را شكست !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 0:58  توسط حمید | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 0:24  توسط حمید | 
 

وداع

می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ نگاه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
 می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه امید حال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند باد وصال
 ناله می لرزد
می رقصد اشک
آه بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم خنده به لب ‚ خوینن دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل
                               فروغ فرخزاد                           

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 0:6  توسط حمید | 
   در تاريكي بي آغاز و پايان
دري در روشني انتظارم روييد.
خودم را در پس در تنها نهادم
و به درون رفتم:
اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد.
سايه اي در من فرود آمد
و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد.
پس من كجا بودم؟
شايد زندگي ام در جاي گمشده اي نوسان داشت
و من انعكاسي بودم
كه بيخودانه همه خلوت ها را بهم مي زد
در پايان همه روياها در سايه بهتي فرو مي رفت.

من در پس در تنها مانده بودم.
هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده ام.
گويي وجودم در پاي اين در جا مانده بود،
در گنگي آن ريشه داشت.
آيا زندگي ام صدايي بي پاسخ نبود؟

در اتاق بي روزن انعكاسي سرگردان بود
و من در تاريكي خوابم برده بود.
در ته خوابم خودم را پيدا كردم
و اين هشياري خلوت خوابم را آلود.
آيا اين هشياري خطاي تازه من بود؟

در تاريكي بي آغاز و پايان
فكري در پس در تنها مانده بودم.
پس من كجا بودم؟
حس كردم جايي به بيداري مي رسم.
همه وجودم را در روشني اين بيداري تماشا كردم:
آيا من سايه گمشده خطايي نبودم؟

در اتاق بي روزن
انعكاسي نوسان داشت.
پس من كجا بودم؟
در تاريكي بي آغاز و پايان
بهتي در پس در تنها مانده بودم.
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 0:20  توسط حمید | 
..::Badjensgroup::..

 

خواهم گشت در خیابان و به رهگذران نگاه خواهم کرد
خود رهگذری خواهم شد.
یاد خواهم گرفت
چطور عادت کنم و وحشت را به کنار بگذارم از شب
و قدمزنان بیرون بروم چنان که می خواستم.
به آنجا برخواهم گشت
از پنجره سیگارکشان و راحت.
ولی چشمانم همان خواهند بود
ژست هایم هم و قیافه ام.
آن راز تهی
که نفس آخر را می کشد در تنم و نگاهم را کند می کند
خواهد مرد
به آرامی
با ریتم خون
تا همه چیز ناپدید می شود.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 23:30  توسط حمید | 
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

                  ستایش کردم ، گفتند خرافات است

                             عاشق شدم ، گفتند دروغ است

                                       گریستم ، گفتند بهانه است

                                                   خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !

« دکتر علی شریعتی »

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 0:24  توسط حمید | 
ابري نيست. 
بادي نيست.
مي نشينم لب حوض:
گردش ماهي ها ، روشني ، من ، گل ، آب.
پاكي خوشه زيست.

مادرم ريحان مي چيند.
نان و ريحان و پنير ، آسماني بي ابر ، اطلسي هايي تر.
رستگاري نزديك : لاي گل هاي حياط.

نور در كاسه مس ، چه نوازش ها مي ريزد!
نردبان از سر ديوار بلند ، صبح را روي زمين مي آرد.
پشت لبخندي پنهان هر چيز.
روزني دارد ديوار زمان ، كه از آن ، چهره من پيداست.
چيزهايي هست ، كه نمي دانم.
مي دانم ، سبزه اي را بكنم خواهم مرد.
مي روم بالا تا اوج ، من پرواز بال و پرم.
راه مي بينم در ظلمت ، من پرواز فانوسم.
من پرواز نورم و شن
و پر از دار و درخت.
پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج.
پرم از سايه برگي در آب:
چه درونم تنهاست.

چه درونم تنهاست

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 0:1  توسط حمید | 
     بی قراری ناتوانم می کند
  در کنار غربتی غمگین و تلخ                                            
درد را هم آشیانم می کند
گونه هایم خیس شبنم می شوند
آتشی از درد می سوزد مرا
زیر باران شعله ورتر می شوم
این تب شبگرد می سوزد دلم
می زنم فریاد تا شاید کسی
دردهای خفته ام باور کند
نیست آرامش ولی باید که دل
گونه ای تنهایی اش را سر کند
                  
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 23:12  توسط حمید | 

 

جز گل خشكيده اي و برق نگاهي

از تو در اين گوشه يادگار ندارم

زان شب غمگين كه از كنار تو رفتم

يك نفس از دست غم قرار ندارم

 

اي گل زيبا، بهاي هستي من بود

گر گل خشكيده اي ز كوي تو بردم

گوشه ي تنها، چه اشك ها كه فشاندم

وان گل خشكيده را به سينه فشردم

 

آن گل خشكيده، شرح حال دلم بود

از دل پر درد خويش با تو چه گويم؟

جز به تو، از سوز عشق با كه بنالم

جز ز تو، درمان درد، از كه بجويم؟

 

من، دگر آن نيستم، به خويش مخوانم

من گل خشكيده ام، به هيچ نيرزم

عشق فريبم دهد كه مهر ببندم

مرگ نهيبم زند كه عشق نورزم

 

پاي اميد دلم اگر چه شكسته است

دست تمناي جان هميشه دراز است

تا نفسي مي كشم ز سينه ي پر درد

چشم خدا بين من به روي تو باز است                "فریدون مشیری"

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 0:49  توسط حمید | 

رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري

نخوانيم،

براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند.

طعم توفيق را مي چشاند.

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن

و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است.

در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد "تنهايي" را در

سرت زنده ميكند .

"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است .

" تنها" بودن ، بودني به نيمه است

و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 0:7  توسط حمید | 

شمعبزرگ بود

بزرگ بود
و از اهالي امروز بود
و با تمام افق هاي باز نسبت داشت
و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد.

صداش
به شكل حزن پريشان واقعيت بود.
و پلك هاش
مسير نبض عناصر را
به ما نشان داد.
و دست هاش
هواي صاف سخاوت را
ورق زد
و مهرباني را
به سمت ما كوچاند.

به شكل خلوت خود بود
و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را
براي آينه تفسير كرد.
و او به شيوه باران پر از طراوت تكرار بود.
و او به سبك درخت
ميان عافيت نور منتشر مي شد.
هميشه كودكي باد را صدا مي كرد.
هميشه رشته صحبت را
به چفت آب گره مي زد.
براي ما، يك شب
سجود سبز محبت را
چنان صريح ادا كرد
كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشيديم
و مثل لهجه يك سطل آب تازه شديم.

و ابرها ديديم
كه با چقدر سبد
براي چيدن يك خوشه بشارت رفت.

ولي نشد
كه روبروي وضوح كبوتران بنشيند
و رفت تا لب هيچ
و پشت حوصله نورها دراز كشيد
و هيچ فكر نكرد
كه ما ميان پريشاني تلفظ درها
براي خوردن يك سيب
چقدر تنها مانديم.

چقدر تنها مانديم

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 23:56  توسط حمید | 
مي رفتيم، و درختان چه بلند ، و تماشا چه سياه !
راهي بود از ما تا گل هيچ .
مرگي در دامنه ها ، ابري سر كوه ، مرغان لب زيست.
مي خوانديم : "بي تو دري بودم به برون، و نگاهي به كران، و صدايي به كوير."
مي رفتيم، خاك از ما مي ترسيد، و زمان بر سر ما مي باريد.
خنديديم: ورطه پريد از خواب ، و نهان ها آوايي افشاندند.
ما خاموش ، و بيابان نگران، و افق يك رشته نگاه.
بنشستيم، تو چشمت پر دور، من دستم پر تنهايي، و زمين ها پر خواب.
خوابيديم. مي گويند: دستي در خوابي گل مي چيد.
"سهراب"
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 23:36  توسط حمید | 

می دانی

حالا چندمین روز  تقو یم ورق می خورد ؟

که تو از  دلم رد نمی شوی

به کدام صفحه نذر کنم

به کدام روز دخیل ...

 به کدام ضر یح  بی  حضور ؟!

 کی می آیی

از  دور  دست انتظار ...؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 15:57  توسط حمید | 
زندگی خوردن و خوابیدن نیست
انتظار و هوس و دیدن و نادیدن نیست.
زندگی چون گل سرخی است پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف
یادمان باشد اگر گل چیدیم،عطر و برگ و گل و خار همه همسایه ی دیواربه دیوار همند.

"دکتر شریعتی"
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 13:23  توسط حمید | 
عشق حقيقی

افلاطون مي گوید : 

اگر با دلت چيزي يا کسي رو دوست داشتی زياد جدي نگير ، چون ارزشي ندارد ، زیرا کار دل دوست داشتن است ، مثل کار چشم که ديدن است ! اما اگر يک روز با عقلت کسي را دوست داشتي ، اگر عقلت عاشق شد ، بدان که در حال تجربه کردن چیزی هستی  که آن را عشق می نامند.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 0:16  توسط حمید | 
دکتر شریعتی :

              ... وخدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ

           بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم

                   و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 0:12  توسط حمید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام متشکرم که به وبلاگ من سر زدید امیدوارم از مطالبی که هست خوشتون بیاد.هرچه گشتیم در این شهر نبود اهل دلی تا بداند غم دلتنگی وتنهایی ما

پیوندهای روزانه


آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM